تبليغاتX
داستانهای زندگی
 
مرد جواني که مربي شنا و دارندۀ چندين مدال المپيک بود، به خدا اعتقادي نداشت.
 
او چيزهايي را که دربارۀ خداوند و مذهب مي شنيد مسخره مي کرد.

شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت.
 چراغ خاموش بود ولي ماه روشن و همين براي شنا کافي بود.
 مرد جوان به بالاترين نقطۀ تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.
 
ناگهان سايۀ بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد.

احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و
 
چراغ ها را روشن کرد.

آب استخر براي تعمير خالي شده بود !

نوشته شده توسط سیمرغ در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 9:54 | لینک ثابت |

جواز بهشت

 روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.

فرشته گفت: اين سه امتياز.

مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.

فرشته گفت: اين هم يک امتياز.

مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.

فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.

فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد!

***********

سم

دختري ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز با هم جرو بحث مي کردند.

عاقبت يک روز دختر نزد داروسازي که دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت اگر سم خطرناکي به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجوني به دختر داد و گفت که هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسي به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادر شوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد که بميرد، خواهش مي کنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند.

داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجوني که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است.

********************

نشان لياقت عشق

فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟

سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟

سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!

فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

****************

تزريق خون

سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود.

او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.

پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟

دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.

او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!

پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!

*******************

خانم نظافتچي

در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي مطرح کرده بود. من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين سوال رسيدم،

نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست؟

سوال به نظرم خنده دار مي آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم را ديده بودم. ولي نام او چه بود؟!

من کاغذ را تحويل دادم، در حالي که آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود.

پيش از پايان آخرين جلسه، يکي از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟

استاد جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد. همه آنها شايسته توجه و مراقبت شما هستند، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت کنيد حتـي اگر اين محبت فقط يک لبخنـد يا يک سلام دادن ساده باشد.

من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

******************

تصميم مهم

در يکي از روستـاهاي ايتاليـا، پسر بچه شـروري بود که ديگران را با سخنـان زشتش خيلي ناراحت مي کرد.

روزي پدرش جعبه اي پر از ميخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسي را با حرفهايت ناراحت کردي، يکي از اين ميخها را به ديوار انبار بکوب.

روز اول، پسرک بيست ميخ به ديوار کوبيد. پدر از او خواست تا سعي کند تعداد دفعاتي که ديگران را مي آزارد ، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد ميخهاي کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد.

يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسي بابت حرفهايش معذرت خواهي کند، يکي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد.

روزها گذشت تا اينکه يک روز پسرک پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم!

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت: آفرين پسرم! کار خوبي انجام دادي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه کن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست. وقتي تو عصباني مي شوي و با حرفهايت ديگران را مي رنجاني، آن حرفها هم چنين آثاري بر انسانها مي گذارند. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو کني و آن را بيرون آوري، اما هـزاران بـار عذرخواهـي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب کند

.
 
نوشته شده توسط سیمرغ در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 8:14 | لینک ثابت |

درويشي مي‌گفت: روزي با چند نفر از دوستان به سفر مي‌رفتم، به بياباني بزرگ رسيديم. با هم صحبت مي‌كرديم كه چه كسي بيشتر از همه به خداوند توكل دارد و روزي خود را فقط از او مي‌خواهد؟

درويشي بود كه تصميم گرفت قدرت توكل خود را به ديگران نشان دهد. او مي‌خواست با اين كار درسي واقعي به بقيه بدهد. آن درويش قسم خورد كه هيچ چيز نخورد و از كسي هم چيزي نگيرد تا هنگامي كه خداوند به او فالوده بدهد.

وقتي كه شب شد غذايي را سر سفره گذاشتيم و مشغول خوردن شديم!

اما آن درويش دست به غذا نزد. روز بعد هم چيزي نخورد و كم‌كم ضعيف و بي‌حال شد.

 بعضي از دوستان گفتند كه اين مرد خيلي نادان است. وسط بيابان در پي فالوده مي‌گردد. آدم بايد عقل داشته باشد، مگر وسط بيابان هم فالوده پيدا مي‌شود؟

 آنها او را همانجا گذاشتند و به راه خود رفتند، اما من پيش او ماندم. روز بعد به راه خود ادامه داديم! رفتيم و رفتيم تا اينكه نزديك غروب به دهي رسيديم.

مسجد ده را پيدا كرديم و وارد آن شديم و كمي استراحت كرديم. نيمه‌هاي شب بود كه در مسجد را زدند. در را باز كردم و پيرزني را ديدم كه سيني روي سر خود گذاشته. او گفت: شما غريبه‌ايد يا اهل همين آبادي؟

گفتم: غريبه‌ايم. پيرزن سيني را جلوي ما گذاشت و دستمال روي آنرا برداشت!

به حيرت ديديم كه داخل ظرف پر از فالوده است.

پيرزن به آن درويش گفت: بفرمائيد بخوريد، و ما نيز فالوده‌ها را خورديم.

من از پيرزن پرسيدم: چطور شد كه نيمه شب براي غريبه‌ها فالوده آورده‌اي.

او گفت: كدخداي اين ده مردي بهانه‌گير و عصباني است. در اين وقت شب هوس فالوده كرده و همه مجبور شدند كه برايش فالوده درست كنند! اما او خيلي عجله داشت. درست شدن فالوده كمي طول كشيد و او هم از شدت عصبانيت قسم خورد كه دست به فالوده نزند و به هيچ كس هم ندهد مگر اينكه غريبه باشد.

او گفت كه حتماً بايد غريبه‌ها اين فالوده‌ها را بخورند.

من هم فالوده‌ها را برداشتم آوردم كه غريبه‌اي پيدا كنم تا فالوده‌ها را بخورد. من مي‌دانستم كه غريبه‌ها معمولاً رهگذرند و شبها در مسجد مي‌خوابند. اين بود كه آمدم به اين مسجد و شما را پيدا كردم. به همين سبب، از شما خواهش كردم كه فالوده‌ها را بخوريد. اين را هم بدانيد كه اگر نمي‌خورديد، شما را به زور وادار مي‌كردم كه فالوده‌ها را بخوريد.

پيرزن كه رفت، به آن درويش گفتم: توكل و ايمان تو را به چشم خود ديدم و فهميدم كه با توكل مي‌شود حتي در وسط بيابان هم به فالوده رسيد. به راستي كه هر وقت انسان چيزي را فقط از خدا بخواهد و صبر كند، آن چيز هر چه كه باشد خداوند آن را به او خواهد بخشيد.

 

نوشته شده توسط سیمرغ در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 12:4 | لینک ثابت |

·         شکارچی از آشیانه عقاب جوجه عقابی را گرفته و به خانه خود آورد ه و در مرغدانی جوجه عقاب را می پروراند. کم کم این جوجه بزرگ شده و شکارچی می خواست او را چون عقاب شکاری بپروراند. اما چون جوجه عقاب هرروز با مرغان زندگی می کرد اصلا میلی به پرواز نداشت. عاقبت ،شکارچی به ناچار جوجه را به قله کوه همراه آورد و ناگهان او را پرتاب کرد . عقاب بیچاره مانند قطعه ای سنگ به پائین سقوط کرد اما و از بیم و هراس مرگ نهایتا به پرواز در آمد. باید به خود اعتماد داشت. اطمینان و جسارت انسان معمولا درموقع جنگیدن برای مرگ یا پیروزی و در زمان گریز از خطر و مهلکه شکل می گیرد .

نوشته شده توسط سیمرغ در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 6:37 | لینک ثابت |

روزي شيوانا براي تعمير سقف سالن اصلي مدرسه، تعدادي كارگر معمار را دعوت كرد.

يكي از معماران با بي ميلي و ناراحتي كار را انجام مي داد و

 دايم از طولاني بودن ساعات كار و كند گذشتن زمان گلايه مي كرد.

شيوانا به او گفت: «حتي اگر كاري را دوست نداري آن را خوب انجام بده!

تو به خاطر مهارت در كارت در اين ديار مشهوري و بي ميلي و بي طراوتي باعث مي شود

 كه هم وجودت زودتر خسته شود و هم شهرت و اعتبارت از بين برود.

 موفقيت فقط به دنبال كساني نيست كه كارشان را دوست دارند، بلكه

از آن كساني است كه كار را خوب انجام مي دهند.

اگر به موفقيت احترام بگذاري و دوستش داشته باشي و

 به خاطر آن كارهايي را كه دوست هم نداري خوب انجام دهي خواهي ديد كه

 موفقيت هميشه در زندگي مانند سايه همراه تو خواهد بود.»

نوشته شده توسط سیمرغ در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 6:34 | لینک ثابت |

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد

و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند.

بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد.

 حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...

 با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت .

 نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.

بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود

تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.

 ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و

 داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد

. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

 ' هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.'

نوشته شده توسط سیمرغ در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 22:2 | لینک ثابت |

 

روزي شيوانا به عيادت يكي از دوستانش كه بيمار بود رفت و جوياي حال او شد. فرزندان بيمار گفتند كه طبق تجويز طبيب او بايد هر روز يك ظرف جوشانده تلخ به همراه چندين شربت شيرين بخورد و او هميشه با شربت شيرين شروع مي كند و بعد وقتي نوبت جوشانده تلخ مي رسد آنقدر تاخير مي كند كه وقت دارو مي گذردو تازه هنگام نوشيدن هم بخش زيادي از آن را پس مي زند. به همين خاطر چند هفته است كه بيماري اش خوب نشده است.

شيوانا تبسمي كرد و نظر دوستش را در اين مورد پرسيد. دوستش گفت: «شربتي كه اين ها مي گويند خودش به تلخي زهر است و تصور كن كه جوشانده چقدر مي تواند تلخ باشد. نوشيدن اين جوشانده ها هر روز براي من مايه عذاب شده و طبيب هم اصرار دارد كه درمان من در اين جوشانده ها نهفته است. به نظر تو چه كنم؟!»

شيوانا سري تكان داد و گفت: «هميشه صبح كه از خواب برمي خيزي، فرقي نمي كند كه بيمار باشي يا سالم! ابتدا كار هاي آن روز را بر طبق اولويت و سختي دسته بندي كن وهميشه سعي كن سخت ترين كار را اول انجام دهي. به اين ترتيب ديگر بار سنگيني آن را تمام روز با خودت حمل نمي كني!»

نوشته شده توسط سیمرغ در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 18:13 | لینک ثابت |

پیرزن فقیری خانه به خانه می گشت و روزی می جست . دامن خود پر از گندم کرد

و راه باز گشت پیش گرفت .

در راه خانه دست به دعا برداشت که خدایا گره از مشکلم بگشا .

 ناگهان گره دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت .

 چشمانش اشک آلود شد و رو به آسمان کرد و گفت :

 خدایا من از تو خواستم گره از کارم بگشایی و تو گره از دامنم بگشودی ؟

خم شد تا گندم ها را جمع کند . ناگهان کیسه ای زر بر زمین یافت

نوشته شده توسط سیمرغ در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 16:43 | لینک ثابت |
business article